يکی بود يکی
نبود. زير آسمان کبود يک بزک چينی
بود. اين بزک سه چوچه داشت بنامهای انگک, بنگک و
کلوله سنگک. يک روز بزک چينی بيرون رفت و به چوچه های خود گفت هوش کنين دروازه
را بروی کسی واز نکنين.
بعد از چند دقيقه گرک فهميد که بزک در خانه نيست, پشت
دروازه آمد دروازه را تک تک زده گفت واز کنين من مادرتان استم چوچه های بزک گفتند
تو مادر ما نيستی پاهای مادر ما سفيد است.
گرگ دوکان آرد فروشی رفته با آرد پاهای خود را سفيد کرده دوباره گفت واز
کنين... دروا ره واز کنين من مادر تان استم چوچه های کزک با خوشحالی دروازه
را واز کردند گرگ چوچه های بزک را خورد.
١